زندگی به اميد آينده

هوشياري و درايت گسترده قادر است توانايي و امکانات شخصي يا موقعيّتي را شناسائي کند. مهارت داشتن در شناخت اين که يکنفر مي‌تواند چه کسي باشد هنر است، امّا زماني که اين مهارت و توانايي از تعادل خارج شود مي‌تواند باعث انواع مشکلات گردد. وقتي که يک زن خيلي صادق است، مي‌تواند عاشق امکانات بالقوّه يک مرد شود. اگر اين زن داراي تمرکز نباشد، واکنش و رفتار زمان حالش به اميد و انتظار رويدادهاي آينده است. او چنين تصوّر مي‌کند که چون در آينده خواسته‌ها و نيازهايش تأمين خواهند شد، پس امروز بايد خوشحال باشد.
مسلماً اين طبيعي است، اگر انسان به خاطر اتّفاق خوبي که انتظار دارد در آينده روي دهد اکنون خوشحال باشد. البتّه مشکل است در حالي که در انتظار خوشحالي هستيم، وضع موجودمان ناشاد يا نامناسب باشد. براي زني که غرق در مشکلات و آلوده جريان زندگي شده، سخت است که خوشبختي را احساس و لمس کند. مخصوصاً خوشبختي‌اي که مربوط به آينده‌اي غير قابل تجسّم باشد. اين زن ممکن است با مردي که اصلاً او را دوست ندارد ازدواج کند يا با او رابطه برقرار سازد. به تصوّر اينکه بالاخره روزي عشق او اين مرد را به مرد دلخواهش تغيير خواهد داد. او تصوّر مي‌کند که اين مرد، شوهر ايده‌آل او مي‌باشد، با مشاهده توانايي‌هاي او در مهر و محبّت، عشق‌ورزي، حمايت، درک و غيره چنين تخيّلات زندگي مي‌کند. همة مسائل و رويدادها را به جاي آنطوري که هستند ببيند، آن طوري که مي‌خواهد مي‌بيند.
براي مثال فرض کنيد شخصي يک فقره چک يک ميليون دلاري به شما مي‌دهد. اين کار به اندازه کافي هيجان انگيز است. تنها مانعي که در مورد اين چک وجود دارد اين است که يک ماه بايد صبر کنيد تا آن نقد شود. با وجودي که بايد صبر کنيد، احتمالاً شما خيلي هيجان‌زده و خوشحال هستيد. در مورد ازدواج کردن با شخصي که قول و وعده‌هاي زيادي به شما مي‌دهد نيز شما را مي‌تواند خيلي هيجان‌زده و خوشحال نمايد. صرف نظر از اين که در حال حاضر چه چيزي نصيب شما مي گردد.
وقتي با چک يک ميليون دلاري که يک ماه ديگر تاريخ دريافت آن است وارد منزل مي‌شويد، احساس مي‌کنيد ميليونر هستيد. اگر داراي کارت اعتباري باشيد، شروع به ولخرجي کرده و پولهايتان را قبل از وصول اين چک هزينه مي‌نماييد. زندگي کردن در آينده مثل اين است که جوجه‌ها را قبل از اينکه از تخم بيرون آيند بشماريد. اين نگرش باعث بروز نوميدي‌هاي زيادي مي‌شود، مخصوصاً زماني که چک دريافتي شما هيچ موقع نقد نگردد.
اجازه دهيد به مثال ديگري در مورد يک زوج که در دنياي «وعده و وعيدها زندگي مي‌کنند » بپردازيم.
«دانيل» 33 ساله با شغل نويسندگي با خانم «سوزان» 33 ساله که منشي است ازدواج کرده است. «دانيل» هرگز مطمئن نبود که مي‌خواهد با «سوزان» ازدواج کند. چون زن ديگري را دوست مي‌داشت، اما « سوزان» مطمئن بود که براي او دانيل همسر کاملي است. او حتّي از شوهر قبلي خود که مرد مشهوري بود طلاق گرفت تا با «دانيل» ازدواج کند. او به « دانيل» مي‌گفت: « من هرگز با مردي به برازندگي تو برخورد نکرده‌ام. بدون تو نمي‌دانم زندگي کنم. در زندگيم اکنون همه چيز کامل است»
پيامي را که « دانيل» از اين گفته دريافت مي‌کرد اين بود که سوزان اشتباه نمي‌کند. « دانيل» نمي‌توانست باور داشته باشد که چگونه اين ازدواج انجام گرديد. « سوزان» بدون هيچ قيد و شرطي او را پذيرفت. از او حرف شنوي داشت، او را تحسين مي‌کرد، با او موافق بود، او را ارضاء نموده و خلاصه مثل موم در دست او بود. «سوزان» تمام خصائل شوهر ايده‌آل ذهن خود را در «دانيل» مي‌ديد و بي‌حدّ خوشحال بود، او در «دانيل» تصوير مردي را مي‌ديد که او را دوست داشت و هميشه در رؤياي خود تصوّر مي‌کرد. دانيل مؤدّب، با ملاحظه، مسئول، سازنده بود و معنويّت داشت و در آينده بسيار مؤفّق مي‌شد. او قدرت فراواني داشت. همه او را دوست داشتند ولي «سوزان» از همه بيشتر عشق او را در دل داشت.
ولي در واقع مشکل اينجا بود که « سوزان » دانيل را دوست نداشت. او عاشق شوهر کاملي شده بود که اگر در دوست داشتن «دانيل» موفق مي‌گرديد، اين شوهر ايده‌آل آقاي «دانيل» مي‌شد. پنجاه درصد مشکل اين بود که «دانيل» نيز او را دوست نداشت. او هر آنچه را که به او عطا مي‌شد قبول مي‌کرد و دوست داشت. او به عشق نياز داشت و مي‌خواست کسي عاشق او باشد.
ديدِ «سوزان» نسبت به « دانيل» و استعدادهاي آينده او صحيح بود. او خيلي مهربان و با فکر بود و احساس مسئوليّت مي‌کرد. با عشق و علاقه‌اي که « سوزان» نسبت به او داشت، اين صفات در او رشد مي‌يافتند. آنچه را که «سوزان» از آن غافل بود اين بود که اين شوهر براي او مناسب نبود. او فقط تصوّر مي‌کرد که اگر « دانيل» را دوست داشته باشد او نيز در عوض او را دوست خواهد داشت، و بعداً زندگي خيلي خوشبختي مي‌توانند داشته باشند.
سوزان در روابط زناشويي خود به اندازه‌اي فداکاري مي‌کرد که هيچ وقت فرصت پيدا نکرد که بداند «دانيل» چگونه آدمي است. از طرف ديگر « دانيل» او را دوست نداشت، ولي با شيوه‌اي که « سوزان» با او رفتار مي‌کرد مي‌توانست او را دوست داشته باشد. امّا به مجرّد اينکه « دانيل» احساس مي‌کرد« سوزان» در مورد او کوتاهي کرده است ناراحت مي‌شد و قهر مي‌کرد. در اين حالت « سوزان» از او عذرخواهي کرده و قول مي‌داد که رفتارش را عوض کند.
بيشتر اوقات « سوزان» مي‌پنداشت به همان صورت که احتياج دارد، مورد علاقه شوهرش مي‌باشد، در حاليکه واقعيّت نداشت. مثلاً موقعي که «سوزان» صحبت مي‌کرد « دانيل» به او اعتنايي نداشت. اين موضوع باعث مي‌گرديد در درون «سوزان» رنجش ايجاد شود ولي وضع ظاهر را حفظ مي‌کرد. سوزان خيال مي‌کرد که اگر به اندازه کافي او را دوست بدارد. او تغيير خواهد کرد. اميد و انتظار شديدي که داشت تا در آينده « دانيل» او را خيلي دوست بدارد. درد و رنج او را سرکوب مي‌نمود.
دقيقاً همانند شخصي که چک يک ميليون دلاري را در دست دارد به اميد روزي که آن را نقد خواهد کرد. « سوزان» با ايماني راسخ و با لبخند فداکارانه‌اي که بر لب داشت صبر کرده بود بالاخره احساس خوشبختي نکردن و نارضايتي بروز داده نشده، سرانجام به صورت رنجش‌ها و مخالفت‌هاي ناگهاني بوضوح آشکار گرديد. به مرور زمان ناآگاهانه تلاش مي‌نمود که او را در قالب شخص ايده‌آل خود در آورد.
تنش‌هاي پنهاني درونيش سبب بروز درگيري گرديد. « سوزان» فکر مي‌کرد که دانيل او را دوست دارد، اما « دانيل» در عمق باطنش احساس مي‌کرد که مورد بي‌اعتنايي قرار گرفته است. در واقع او دو نوع پيام گيج کننده از « سوزان» دريافت مي‌کرد. مقدار زيادي پيام ظاهري که نشان مي‌داد « سوزان» از زندگي با او خوشبخت است و آنها زوج کاملي هستند. امّا در باطن ناخودآگاه« سوزان» از او ناراضي و ناخشنود بود و در جستجوي اعمال کنترل، عوض کردن و بازسازي او بود. به شيوه‌هاي زيرکانه‌اي با درخواست‌ها، غر زدن‌ها، گله کردن‌ها و گوشزدهاي لازم مي‌خواست او را راهنمايي کند که چه بايد بکند.
بعد از دو سال از تاريخ ازدواجشان، دانيل ديگر براي سوزان جالب نبود. اين احساس در حالي به وجود آمد که سوزان فکر مي‌کرد عاشق مرد ديگري، يعني پزشک خود شده و به همين علّت از « دانيل» طلاق گرفت.
دانيل جهت بررسي علّت به من مراجعه نمود و در حين مشاوره متوجّه شد که دو نوع عشق وجود دارد. عشق حقيقي و عشق شرطي. او متوجّه گرديد که «سوزان» را دوست نداشته، در عوض شيوه ستودن و محبّت کردن « سوزان» را خيلي دوست مي‌داشته است. بعداً «داينل» با زني که واقعاً او را دوست مي‌داشت ازدواج کرد. بتدريج ياد گرفت تا عشقي حقيقي داشته باشند.
خانم « سوزان» نيز جهت درمان و مشاوره به من مراجعه نمود و متوجّه گرديد که داراي الگوئي خاصّ در دوست داشتن است. او عاشق توانايي‌هاي بالقوّه مرد مي‌گردد و بعد تلاش مي‌کند که عشق او را به چنگ آورد. او ياد گرفت که چگونه نحوه غير واقعي ارائه عشق سبب گرديد در شوهرش تنفّر ايجاد شده و از او منزجر گردد.
وقتي زني روي قول و وعده‌هاي آينده، زندگيش را استوار کرده باشد، ممکن است ظاهراً خوشحال و به شوهرش نيز علاقمند به نظر برسد. امّا او فقط امکانات ارزشهاي مادي شوهرش را دوست دارد نه شخص واقعي او را. آنچه را که او درک نمي‌کند آن است که اين شوهر، مادامي که پيوسته اين پيام را از همسرش دريافت مي‌کند که از رفتار او راضي است، خودش را عوض نخواهد کرد.
در اين جا تناقضي وجود دارد. همان‌گونه که قبلاً گفتم، مردان نياز دارند تا قبل از اينکه کسي بتواند آنها را عوض کند، به همان شيوه‌اي که آنها را دوست داشته‌اند و پذيرفته شده‌اند دوست داشته و پذيرفته شوند. بنابراين قبول کردن شخصي به همان حالت و وضعيّتي که هست خيلی با وضعيّتي که شخص ديگري بخواهد او را عوض کند تفاوت خواهد داشت. بديهي است که مردان نيز نياز دارند که مورد پذيرش و قدرداني قرار گيرند. امّا از طرفي ديگر به علائم و اطلاعات درست و صحيح نياز دارند که مشخص کننده اين باشد که چگونه مي‌توانند حامي و تأمين کننده نيازهاي در حال تغيير همسر خود باشند. اين عمل با دوست داشتن او، اما توأم و همراه با انجام مکالمات صادقانه و اصرار بر درخواست کمک قابل انجام است. از آن به بعد عشق، پذيرش، قدرداني‌هايي که شوهر دريافت مي‌کند واقعي مي‌باشند.
عشق نياز ندارد که انسان از تمام مواردي که همسرش مي‌گويد و يا انجام مي‌دهد خوشحال شود. يک زن مي‌تواند دوست داشته باشد و پذيراي شوهرش باشد ولي همچنين احساس يأس، نااميدي، علاقه ، خشم، رنج، غم و ترس نيز داشته باشد. ممکن است بعضي روزها خيلي خوشحال و بعضي روزها کمتر شاد باشد. و با وجودي که بخشي از وجودش عصباني است، بخش ديگرش در کنار همسرش خوشحال باشد. وقتي با احساسات و تمنّاهاي واقعي خود روبرو مي‌باشد، اگر خيلي شاد و قدردان باشد. آنگاه احساساتتش حقيقي است و اثرات مثبتي روي شوهرش خواهد داشت. فقط در چنين مواقعي است که شوهر به صورت واقعي به تمنّاها و خواسته‌هايش جواب مي‌دهد. اگر زني واقع بين نباشد، هيچ مردي قادر نيست با وجود او توانايي‌هاي بالقّوه خود را شناسايي و آنها را رشد دهد. وقتي زندگي زني روي قول و وعده آينده استوار باشد، خودش با شوهرش رفتاري مي‌کند که انگار رؤياهايش برآورده گرديده اند. او احساس مي‌کند يک ميليونر است ولي هر روز موجودي حسابش کمتر مي‌شود. در ذهن ناخودآگاه خود به صورت فزاينده‌اي احساس نارضايتي، نوميدي و رنجش مي‌نمايد. او ظاهراً علاقه‌مند و شاد است. امّا عشق او بي‌رنگ و طنين کاذبي دارد.
شوهر در اين موقع پيام‌هاي درهمي دريافت مي‌کند. از يک طرف به نر مي‌رسد که زن احساس خوشبختي مي‌کند، از طرفي ديگر شوهر احساس مي‌کند هر کاري انجام دهد باعث خوشحالي واقعي او نمي‌گردد. زن هميشه تلاش مي‌کند که او را آموزش دهد و در قالب شوهر ايده‌آل خود درآورد. در اين وضع شوهر به صورت فزاينده‌اي سکوت مي‌کند. و واقعاً نمي‌داند به زنش چه بايد بگويد. زيرا زن او صادقانه با او حرف نمي‌زند. در مورد نيازهايش چيزي نمي‌گويد. از تأمين نشدن نيازهايش گله‌اي نداشته و در مورد احساساتش صحبت نمي‌کند. ناگهان در مرحله‌اي از زندگي زن هوشيار و بيدار مي‌گردد. زندگيش را تهي احساس مي‌نمايد. درد و رنج او از اين احساس بقدري شديد مي‌شود که مي‌شود که ديگر قادر نيست آن را انکار کند. حالت او از شادي به افسردگي تغيير مي‌کند.
اين حالت براي يک زن غير عادي نيست. يعني در آغاز احساس کند داراي زندگي زناشويي خوشبختي است و بعد از 10 سال روزي به خود آيد و متوجّه گردد که که در اين مدّت چقدر بدبخت بوده است. آنگاه شوهرش را به علّت عدم تأمين و برآوردن کامل نيازهايش از خود براند.
بديهي است که اين گونه مقصّر دانستن شوهر از ديدگاه او صحيح است ولي منصفانه نيست. زماني که شوهر متوجّه مي‌شود همسرش چقدر احساس بدبختي مي‌کند، وحشت کرده و تکان مي‌خورد. وي براي خوشحالي همسرش مي‌گويد که درصدد است وضع زندگي را عوض کند، و زن اظهار مي‌کند از اين که هميشه سعي کرده رابطه زناشويي پايدار بماند خسته شده است.
البته خستگي وي از سالهائي رو به افزايش نهاده، که مي‌خواسته وانمود کند همه چيز رو به راه است. او هميشه سعي مي‌کرده نشان دهد که عاشق است، در حالي که در درونش خشمگين و رنجيده بوده است.
بعضي از زنها سالها عمر خود را صرف زندگي در آينده مي‌کنند و دردهاي زمان حال را انکار مي‌نمايند. در حالي که عده ديگري از زن‌ها مدّت کمتري در اين چرخه مي‌مانند. زني ممکن است از حالت شادي و سرحالي يک بار در هفته، دوبار در ماه، يک بار بعد از 10 سال يا 20 سال به حالت افسردگي در آيد. وي دردهاي خود را هر قدر بمدت طولاني‌تري انکار نمايد افسردگي‌هاي ناشي از آن بيشتر خواهد بود.
اگر زني در زندگي اطمينان بيشتري مي‌طلبد. لازم است فرصت داشته باشد درباره احساس ناامني خود و گرفتن قوّت قلب، موضوع را با شوهر يا نزديکترين دوست خويش مطرح کرده و تبادل نظر نمايد. اگر زني با مشغله و گرفتاريهاي فراوان شاد است، ممکن است فکر کند که اين شادي هميشگي است و اگر او احساس بدي داشته باشد چنين بنظرش خواهد رسيد که همه چيز بد است و هميشه بر اين منوال خواهد بود.
براي اطمينان خاطر بيشتر به زندگي، بايد بخاطر داشته باشيد که واقعيّت‌ها چقدر تغييرپذير هستند. در چنين مواقعي مثل آنچه در کلاسهاي بهبود روابط انجام مي‌شود، درج و ثبت احساسات، رويدادها و ادراکات مي‌تواند بسيار مفيد واقع شود.
در بيشتر موارد زماني که زني ناگهان به اين نتيجه مي‌رسد که آنچه را نياز دارد دريافت نمي‌کند. احساس مي‌کند که قرباني شده است. او به جاي اين که مسئوليّت ارسال پيام‌هاي مبهم و گيج‌کننده در تمام مدّت رابطه خود را قبول کند، شوهرش را مقصّر قلمداد مي‌نمايد. خيلي حائز اهميّت است که توجّه داشت وقتي او به خود مي‌آيد، لازم است حتي براي مدت کوتاهي هم که شده براي بقاء رابطه خود احساس کند که قرباني شده است، آن گاه مي‌گويد مي‌تواند مسئوليت را خودش به دوش بگيرد.
اين بدان معنا نيست که بگوييم زندگي کردن به اميد آينده کاملاً خطاي او بوده است. همانگونه که زنان مي‌توانند به اميد آينده زندگي کنند، مردان نيز در گذشته خود مي‌توانند زندگي کنند. به اين صورت که وقتي مردي موجبات خوشبختي همسرش را يکبار فراهم مي‌کند. از او انتظار دارد که هميشه احساس خوشبختي نمايد. مرد وقتي کاري دلخواه و دوست داشتني براي همسرش انجام مي‌دهد، بعداً خيال مي‌کند که همسرش به اين خاطر بايد هميشه خوشحال باشد. مردان فکر مي‌کنند وقتي که به همسر خود گفتند « ترا دوست دارم» تکليف و وظيفه دوست داشتن آنها کامل گرديده است. آنها از زنان انتظار دارند که هميشه در نظر داشته باشند و بدانند که احساسات ابراز شده دوست داشتن آنها، هميشه پايدار و برقرار است.
مردان نيز مي‌توانند در حالت انکار زندگي کنند. باريک‌بيني آنها باعث مي‌شود که خودشان را در نظر نگيرند. ممکن است در زندگي زناشويي خود خوشبخت نباشند و حتّي آن را ندانند. آنها اهميّت و مشکلات روابط زناشويي را به حدّاقل مي‌رسانند. مانند کبکي که سرش را زير برف مي‌برد تا ديده نشود مردان نيز خود را در کار غرق مي‌کنند و اعتراف نمي‌کنند که در زندگي‌شان مشکلاتي وجود دارد. عدّه‌اي از مردان به گونه‌اي در کار خود غرق مي‌شوند که حتّي نمي‌دانند که به عشق و محبّت نياز دارند و آن را دريافت نمي‌کنند. متوجبه نيستند که موجودي حساب‌هاي بانکي‌شان افزايش مي‌يابد امّا از نظر احساسي و عاطفي تهي شده‌اند.
مردان نيز مانند زنان مي‌توانند در آينده زندگي کنند. وقتي ثروتمندتر و موفّق‌تر مي‌شوند، تصور مي‌کنند خود و همسرشان خوشبخت‌تر و راضي‌تر خواهند بود. حقيقت تلخ اين است که در بسياري از موارد، موفقيّت در واقع فشار و تنش‌هاي بيشتري در روابط زناشويي ايجاد مي‌کند. بعد از نيل به موفقيّت و ثروت اين زوج با مشکلاتي روبرو مي‌شوند که قبل از موفقيّت آن را ناديده گرفته بودند.
مردان نيز دقيقاً مانند زنان روزي به خود آمده و متوجّه مي‌گردند که خوشبخت نيستند. مردها وقتي رنج‌هاي دروني‌شان خيلي زياد مي‌شود، مي‌خواهند تغييري بوجود آورند. مرد به خود آمده و متوجّه مي‌گردد که از رابطه زناشويي خود انتظار بيشتري دارد. مشکل اين جاست که در چنين مواقعي فکر مي‌کند که اين کمبود را در محل ديگري بايد جستجو کند. او آگاه نيست اگر صحبت کردن صحيح‌تر را يادگيرد بهتر مي‌تواند دردهايش را تسکين داده و نيازهايش را از همين رابطه زناشويي تأمين نمايد.
بيشتر مواقع فشاري که سبب مي‌شود زوجي از هم طلاق بگيرند دقيقاً مثل آنست که سرخود را زير برف کرده و حقايق را نخواهند ببيند. از اينکه مشکل در درون رابطه زناشويي قرار دارد انکار کنند. بدون اغراق من شاهد صدها زوج بوده‌ام که در شرف طلاق گرفتن از هم بودند. از طريق فراگيري نحوه صحبت کردن با هم، مجدّداً به گونه‌اي موفّق‌تر توانستند زندگي زناشويي بسيار خوشبختي را بوجود آورند. من توصيه مي‌کنم به کساني که درصدد جدايي از همسر خود بوده و در معرض طلاق قرار گرفتن مي‌باشند، بايد کمک شود. اگر زوجي احساس کند که از سعي و تلاش خود براي زندگي بهتر خسته شده، بايد بدانند روش‌هايي که در راه اين سعي و تلاش به کار برده‌اند صحيح نبوده است.