زن کلافه مي‌شود
در روبرويي با تنش، روحيه زنها بيشتر عاطفي و احساسي مي‌گردد اگر زني عادت نداشته باشد که با اين همه احساسات مواجه گردد، از تعادل خارج شده و نمي‌تواند مرز بين احساسات خود و احساسات ديگران را تعيين و مخص نمايد. خود به خود احساس اجباري باطني مي‌کند که نه فقط بايد به احساسات خود بلکه به احساسات شوهرش يا ديگران نيز پاسخ دهد.
چون چنين کارهايي را بايد انجام دهد، سردرگم و کلافه مي‌شود و تا زماني که همه را انجام نداده باشد آرام نمي‌گيرد. او احساس مي‌کند به جهات مختلف کشيده مي‌شود.
واکنش کلافه شدن زنان در برابر تنش ها به مجرّد اين که به نفع و احترام خواسته‌هاي شوهرش يا ديگران، خواسته‌ها و نيازهاي خود را ناديده مي‌گيرد، حتي بيشتر احساس سردرگمي مي‌کند. او دائم از خود مايه مي‌گذارد، مايه مي‌گذارد و در عوض وقت نمي‌کند چيزي دريافت کند و يا به خودش برسد، حتّي ممکن است اجباراً نسبت به نيازهاي ديگران خيلي قانع و فروتن گردد. او نمي‌توان جواب « نه» بدهد تا اين که کاملاً از پا مي‌افتد.
واکنش کلافه شدن زنان در برابر تنش ها :يک زن در حالت کلافه بودن، توانايي خود را تقدّم بندي فشاريهاي مختلف و مسئوليّت‌هايي که احساس مي‌نمايد از دست مي‌دهد. برايش تمايز بين نيازهاي ديگران و خواسته‌ها و نيازهاي خودش مشکل مي‌گردد. مثل اين است که همه چيز برايش داراي يک اهميّت و ارزش مي‌باشند. کارهايي مثل: پرداخت قبض‌هاي بدهي، نظافت کردن زير تختخواب، آب دادن به گل‌ها، اطو کردن لباس‌هاي شوهرش. تلفن کردن به کسي که به او تلفن زده بودند. آماده شدن جهت ميهماني شب، برنامه‌ريزي پيک نيک آخر هفته، و غيره.
اجازه دهيد يک مثال بزنم: موقعي که « مري» در شرف کلافه شدن است. «بيل» از او درخواست مي‌کند يک تلفن برايش بزند. البتّه اين تلفن براي «بيل» زياد مهمّ نيست ( «بيل» عادت دارد کارهاي کم اهميّت را به عهده «مري» واگذار کند چون « مري» هميشه با لبخند جواب مثبت مي‌دهد) اگر « مري» جواب « نه» بدهد و بگويد: خيلي کار سرم ريخته است. معمولاً براي « بيل» پاسخ مناسبي است. و « بيل» خيلي راحت مي‌تواند خودش تلفن را بزند و زياد وقتش را نمي‌گيرد. حتي ممکن است درصدد کمک کردن به « مري» هم برآيد. امّا متأسفانه وقتي « مري» کلافه و دست و پاچه است پاسخ « نه» از دهانش خارج نمي‌شود.
به مجرّدي که شوهرش از او درخواست تلفن زدن مي‌کند. با صدايي با تُن رنجيده و درمانده مي‌گويد:« حالا نمي‌توانم تلفن بزنم. بايد نهار بپزم. خيلي کار سرم ريخته، بايد به معلّم « جولي» تلفني بکنم. کهنه بچّه را بايد عوض کنم. بايد نظافت کنم. حساب بانکي را تراز کنم، لباس‌ها را بشويم، امشب مي‌خواهيم به سينما برويم. من خيلي کار دارم. « من نمي‌توانم برايت تلفن کنم.»
در يک آن « بيل» به واکنِش تنشي « مري» با واکنش تنشي خود پاسخ مي‌دهد. او کنار مي‌کشد و خود را جدا مي‌سازد. براي «بيل» خيلي سخت است که بدون جدا نمودن خود از احساسات دروني و ارتباط با حرفهاي همسرش، روي مبل لم بدهد و تلويزيون تماشا کند. به جاي اين که مي‌خواسته به همسرش کمک کند، از او به خاطر احتياجي که به او داشته منزجر شده است. اکنون از «مري» به دلايل ديگري منزجر گرديده که «مري» خودش تصوّر نمي‌کرده، او از اين رنجيده شده است که چرا «مري» زودتر از او درخواست کمک نکرده است. او به اين علّت از «مري» منزجر گرديده است که باعث شده روحيه‌اش خراب شود.
در واقع روحيه بيل را «مري» خراب نکرده، بلکه به علّت تفسير غلط دست‌پاچگي و کلافه شدن همسرش، روحيه خودش را خراب کرده است. امّا خراب شدن روحيه‌اش را بارها تجربه کرده بود. او ناراحت است زيرا احساس مي‌کند در حقّ همسرش «مري» به صورتي قصور کرده است. وقتي « مري» شاد است، «بيل» اين احساس را دارد که ظاهراً خودش باعث اين شادي است. امّا زماني که «مري» شاد نيست، «بيل» احساس مي‌کند که ظاهراً در مورد آن کوتاهي کرده است. به اين طريق دست‌پاچگي «مري» را به خود مي‌گيرد. مثل اين که باعث آن خودش بوده يا مي‌توانسته از آن جلوگيري کند. او متوجّه نيست که کلافه شدن «مري» هيچ ارتباطي به او ندارد.
از نظر «بيل» کلافه شدن «مري» ظاهراً اين معنا را دارد که م مري» از او گله دارد که چرا به او کم نکرده است. موقعي که « مري» از تمام کارها و درخواست‌هايي که سرش ريخته گله مي‌کرد. « بيل« اين برداشت را داشت که «مري» او را به خاطر اين که به او کمک نمي‌کند و علاوه بر آن يک درخواست هم دارد و او را به اين صورت سرزنش مي‌نمايد. در حالي که هيچ يک از اين تصوّرات مقصود و منظور «مري» نبوده است.
و قتي مردي کناره‌گيري مي‌کند. آن چه را که زن استنباط مي‌نمايد اين است که شوهرش به او بي‌اعتنا شده است. در حالي که در واقع شوهر هيچ حرفي نمي‌زند. فقط متوجّه خودش شده است. وقتي يک زن به نحو مشابه کلافه و دست‌پاچه مي‌شود. در واقع هيچ چيز نمي‌گويد و او نيز مراقب خودش مي‌باشد. فقط سعي مي‌کند احساساتش را در ميان گذارد و در موردش صحبت کند. او مي‌خواهد بفهمد چقدر کار انجام مي‌دهد. از طريق اين احساس و فهم و درک اين که چه اندازه کار مي‌کند، حواسش جمع‌تر شده و حالت دست پاچه او کاهش مي‌يابد.