کساني که در دوران کودکي خود از احساسات عاطفي برخوردار بوده‌اند، برايشان خيلي آسان‌تر است که در سنين بزرگسالي به همسر خود حمايت‌هاي عاطفي واقعي ابراز نمايند. اين گونه اشخاص اگر نيازهاي احساسي و عاطفي همسر خود را بدانند، برايشان بهبود دادن به وضعيّيت خيلي ساده‌تر خواهد بود. مردم به علّت اينکه نمي‌توانند يک زندگي زناشوئي خوشبخت چگونه است و چه احساسي به انسان دست مي‌دهد، در روابط زناشوئي خود با مشکلات حادّي روبرو مي‌باشند. حال اگر پدر و مادر آنها نيز نسبت به يکديگر بدرفتاري داشته‌اند، چگونه مي‌توانند درک کنند که پشتيباني احساسي و عاطفي چگونه است.
براي مثال اگر شخصي در دوران کودکيش مورد بي‌احترامي يا بي‌اعتنائي قرار گرفته باشد، براي او بسيار مشکل است که در سن بلوغ ديگران را عزيز دارد و احترام گذارد. زير او تجربه‌اي در مورد جلب احترام ديگران نسبت به خود ندارد. ممکن است به صورت ناشايستي بزور و اجبار اين احترام را براي خود اخذ کند، که باعث مي‌شود ديگران از او گريزان شوند. يا اين که در رفت و آمدها و ملاقات‌ها خود واقعيش را ناديده بگيرد تا بتواند احترام کسب کند. شيوه درخواست کردن و ناديده انگاشتن خود واقعي جهت کسب احترام وپشتيباني‌هاي عاطفي، اگر هم شيوه‌اي موفّق از آب درآيد، ولي در کلّ حمايت‌هاي عاطفي و احساسي به اين گونه اشخاص خيلي مشکل است. زيرا احساس مي‌کنند که هيچ موقع کافي نيست.
خانم «گيل» 42 ساله کارمند آژانس مسافرتي به مرخصّي رفته بود. يک روز صبح که از خواب برخاست احساس کرد که کاملاً «بدبخت» است. از زندگي ناخشنود و از رابطه زناشويي خود ناراضي بود. احساس تهي بودن و تنهايي مي‌کرد، احساس کرد که هيچ کس واقعاً او را دوست ندارد. يا هيچ کس به او احترام نمي‌گذارد. او را ستايش و تمجيد نمي‌کند. با شوهرش براي بررسي وضعيّت براي مشاوره نزد من آمدند. با کمک مشورت‌هاي من شوهرش «گلن» تلاش نمود تا هر آن چه را که مي‌خواهد برايش فراهم کند و او را از نظر عاطفي که براي او ارزشمند است و خيلي دوست دارد حمايت کند. موقعي که شاهد آنها بودم، ملاحظه نمودم که «گلن» عميقاً او را دوست دارد ولي «گيل» قادر نيست عشق او را بپذيرد. همچنين کشف نمودم که چگونه خانم «گيل» ندانسته مکالمه صميمي و قلبي را تقريباً غير ممکن مي‌سازد. او مي‌گفت: «مي‌توانم ببينم که او به زور مي‌خواهد کاري کند که من خشنود گردم. من حتّي خودم را مقصّر مي‌دانم که چرا از آنچه که او براي من انجام مي‌دهد قدرداني نمي‌کنم. نمي‌دانم چرا هر آنچه را که او انجام مي‌دهد ناکافي مي‌دانم. وقتي صحبت مي‌کنم او به صورت واقعي به من گوش نمي‌دهد. او نمي‌بيند که من کي هستم. فکر نمي‌کنم که واقعاً مرا دوست داشته باشد.»
موقعي که احساس عاطفی عميقي در او ايجاد شد، نفس عميقي کشيد و گره کرد و ادامه داد: « هيچ کس مرا دوست ندارد، هيچ کس مرا نمي‌خواهد، تنها کسي که فقط مرا دوست داشت پدرم بود که او نيز وقتي هفت ساله بودم فوت نمود.»
براي اوّلين بار بعد از مدّت‌ها خانم «گيل» شروع به آرام شدن نمود و دردهاي دروني خود را براي «گلن» بيان نمود. «گيل» از اين که شوهرش او را از خود دفع نکرده است متعجّب بود. به تدريج که «گيل» توانست بدون گله و شکايت صحبت کند، شوهرش توانست به او گوش فرا داده و با دلسوزي و ترّحم عميقي به او پاسخ دهد و او را درک نمايد. با مقداري کمک از طرف من «گيل» کم‌کم دلش باز شد و حالت‌ها و احساسات متزلزل، غمناک و حتّي عصبي خود را آشکار نمود. براي او رويداد بسيار تازه‌اي بود. قبلاً همه را در دلش نگهداشته بود حال سعي مي‌کرد دوست داشتني و پر محبّت باشد. به مجرّدي که «گيل» چهره ديگرش را ارائه کرد که «انقدر قوي هم نباشد» «گلن» با محبّت بيشتري پاسخ داد. اين عمل «گلن» او را گيج کرد و سئوال نمود: «چگونه مي‌تواني اين حالت ديگر مرا دوست داشته باشي. تو هميشه مي‌گفتي که چقدر از اين حالت قدرتمندي و طبيعت خشن و احساس استقلال من خوشت مي‌آيد و آن را دوست داري؟»
آقاي «گلن» گفت: «من آن حالت ترا نيز دوست دارم، من همچنين اين حالت ظريف و گرم ترا نيز دوست دارم، احساس مي‌کنم که به من احتياج داري و برايت مهمّ هستم. دوست ندارم هميشه داراي اين حالت باشي، بلکه آن حالت قوّي و خشن ديگر ترا نيز دوست مي‌دارم.»
«گيل» گفت « اين حرف‌ها مرا گيج مي‌کند… چگونه مي‌توانم بفهمم چه قدر مي‌تواني تحمّل کني؟ چگونه مي‌توانم بدانم که چه رفتاري داشته باشم تا مرا دوست داشته باشي»؟
«گلن» دست‌هاي همسرش را در دست گرفت و خم شد و خود را به او نزديکتر کرد و با جاري شدن اشک از چشمانش گفت: « من ترا همين طوري که هستي دوست دارم. من وقتي که تو خوشحال هستي دوستت دارم. زماني که غمگين هستي نيز ترا دوست دارم. من ترا بيشتر به خاطر اين که خودت هستي دوست دارم. هر زمان که تلاش مي‌کني خودت را خوشحال نشان دهي و آن را خودت احساس نمي‌کني آن وقت خودت نيستي. هر وقت تو از احساس واقعي خود با من حرف نمي‌زني، براي من خيلي مشکل است که ترا دوست داشته باشم. من اين حالت ترا که ظريف، گرم، دلربا مي‌باشد دوست دارم.»
«گيل» لبخندي زد و گفت: « من اين حالت گرمي، پر محبّت، پرادراک ترا دوست دارم. براي اولين بار احساس مي‌کنم که واقعاً مرا دوست داري. احساس اطمينان مي‌کنم. مي‌توانم بگويم که حالا کي هستم.»
«گيل» توانست به طور واقعي عشق «گلن» را احساس کند چون براي اوّلين بار دلش را براي او گشوده بود. «گيل» به ظاهر خود را طوري نشان مي‌داد، تا «گلن» او را دوست بدارد. در واقع « گلن» ، «گيل» ساختگي را دوست مي‌داشت. هر قدر بخش قوي و خشن او را بيشتر مي‌پسنديد، به همان اندازه بخش آسيب‌پذير و ظريف او را ضعيف‌تر احساس مي‌کرد و برايش غير قابل قبول مي‌شد.
موقعي که «گيل» شرح خود را کاملاً بيان کرد، وضعيّتي را ايجاد نمود که آن طور که سزاوار و شايسته بود او را دوست داشته باشد. با تقبّل اين مسئوليّت که خودش يعني خود واقعيّش باشد و بيان احساسات حقيقي خود را بدون هر گونه آزردگي ابراز کند. موفّق شد که توجّه و حمايت عاطفي «گلن» را در عمق باطن خود که تشنه عشق او بود جلب نمايد. وقتي « گيل» موفّق به دريات حمايت عاطفي «گلن» شد به هر دو حالت يا هر دو بخش وجودش علاقمند گرديد. علاوه بر اين که توانست به خودش احترام گذارد، از مهر و محبّت و عشق گلن نيز ستايش نمود.
«گيل» ياد گرفت که احتياجات عاطفي خود را براي شوهرش بيان کند و از او کمک بگيرد. . «گلن» نيز وقتي کم کم ياد گرفت که نياز همسرش را برآورده کند، توانست ياد بگيرد که چه نيازهايي دارد.
اگر ما تصوير روشني درباره‌ي نياز به حمايت خود داشته باشيم، اين فرآيند خيلي ساده‌تر مي‌گردد. به علاوه بر ما نشان مي‌دهد که چگونه نيازهاي زن و شوهر نسبت به هم متفاوت هستند.