وراثت و محيط در انسان

وراثت و محيط

بدو تولد انسان ، چه از لحاظ زيست شناسي و چه از نظر تکامل شناسي ، يک رويداد منفي است . او فاقد قابليت انطباق غريزي با طبيعت است . فاقد قدرت جسماني و است و در حين تولد از هر حيوان ديگري ناتوان‌تر است و نياز به مراقبت و حمايت بيشتر و طولاني‌تري در مقايسه با ساير حيوانات دارد . ضمن اينکه وحدت خود را با طبيعت از دست داده است . وسيله‌اي هم در اختيارش قرار داده نشده تا در خارج از قلمرو طبيعت به زندگي خود ادامه دهد . خرد انسان ناقص بوده و از فرايند طبيعت اطلاع کامل ندارد و چيزي که بتواند جايگزين غريزه کند ندارد . به شکل گروههاي کوچکي زندگي مي‌کند ولي فاقد معرفت به خود و ديگران است . انساني که با هماهنگي کامل با طبيعت ولي بدون آگاهي از خويشتن در «فردوس برين» زندگي مي‌کند با اولين اقدام خود در نيل به آزادي و سرپيچي از دستور تاريخ خود را آغاز مي‌نمايد . همزمان با اين اقدام به هستي خود و به بي‌همتا بودن خود و به ناتواني خود پي مي‌برد .
اواز بهشت رانده شده و دو فرشته با شمشير آتشين مانع بازگشتش هستند . تکامل تدريجي بشر بر اين حقيقت مبتني است که وي خانه اوليه و اصلي خود يعني طبيعت را از دست داده است و هرگز نمي‌تواند بدان بازگردد .
وراثت و محيط انسان فقط يک راه در پيش پاي خود دارد . از خانه طبيعي خود به کلي بيرون آيد و خانه ازه‌اي پيدا کند . با انساني کردن جهان و انسان حقيقي شدن خود خانه جديدي بسازد .
انسان در حين تولد ،‌اعم از نوع بشر ،‌از يک موقعيت قطعي و معين (قطعي به حد غريزه) به يک موقعيت غيرطبيعي رانده مي‌شود که نامشخص و باز است . قدر مسلم و يقين فقط شامل گذشته و آينده آن هم تا لحظه مرگ است .
مرگ در حقيقت بازگشت به گذشته و تبديل شدن به جسم غيرآلي است . بنابراين مسئله هستي انسان در تمام طبيعت ،‌منحصر به فرد است . از طبيعت رانده شده ولي هنوز در داخل قلمرو طبيعت است .
نيمي آسماني و نيمي حيواني و نيمي محدود و نيمي ننامحدود است . لزوم يافتن راه حل‌هاي پايدار براي تعارض‌هاي هستي وي به منظور پيدا کردن کاملترين اشکال يگانگي با طبيعت و با همنوعان و با خودش سرچشمه تمام نيروهاي رواني است که برانگيزاننده کليه انفعالات اعمال و نگراني‌هاي انسان مي‌باشد .
حيوان همين قدر که نيازهاي جسمي وي به گرسنگي و تشنگي جنسي ،‌تامين شود آسوده خاطر است . بشر هم حيواني است که اين نيازهاي او بايد برآورده شود .
ولي چون بشر انسان هم هست ، لذا بر آورده شدن اين نيازهاي غريزي نه تنها کافي براي تامين رضايت او نيست بلکه براي سلامت عقلي نيز کافي نمي‌باشد .
بنابراين مسئله‌اي که بايد نوع بشر و هر فرد حل کند «مسئله تولد است . »
تولد جسمي صرفاً يک رويداد قاطع و عادي نيست بلکه در حقيقت يک تحول مهم زندگي از «رحم داخلي » به زندگي در «رحم خارجي » است .
از بعضي جهات ، بچه بعد از تولد فرقي با بچه قبل از تولد ندارد . نمي‌تواند تصوري درباره اشياء خارجي داشته باشد نمي‌تواند خود تغذيه کند . کاملاً وابسته به مادر است و بدون ياري مادر از بين خواهد رفت . بنابراين عملاً فرايند تولد ادامه دارد .
بچه شروع به شناختن اشياي خارجي مي‌کند ، واکنش موثر نشان مي‌دهد و به اشياء چنگ مي‌زند حرکاتش را هماهنگ مي‌کند و راه مي‌رود‌، ولي تولد ادامه دارد .
کودک حرف زدن را ياد مي‌گيرد . مي‌آموزد که چگونه خود را با ديگران مربوط سازد عمل اشياء را در مي‌يابد و از تنبيه شدن پرهيز مي‌کند و محبت و مهرباني ديگران را جلب مي‌کند . شخصي که در حال رشد است به تدريج عشق ورزيدن ،‌توسعه دادن فهم و درک واقعيات جهان را مي‌آموزد و شروع به تقويت و گسترش نيروهاي خود مي‌کند و حس شخصيت و هويت او بيدار مي‌شود . به گمراهي‌هاي احساسات خود مسلط مي‌گردد تا به کمال در زندگي دست يابد . بنابراين تولد در معناي متداول و معمولي تنها آغاز تولد به معناي وسيع تر آن است .
سراسر زندگي فرد چيزي نيست جز فرايند خودزايي .
گرچه مردن قبل از تولد سرنوشت فاجعه آميز بيشتر مردم است .
از برآمد تمام اطلاعاتي که درباره تکامل نسل بشر داريم بايد تولد انسان را با تولد بشر يکسان تلقي کرد . آنگاه که بشر توانست از آستانه حداقل هماهنگي غريزي پا فراتر نهد ديگر حيوان نبود. بلکه مانند نوزاد موجودي ناتوان و فاقد وسيله لازم براي زندگي انسان بود .
انسان با ظهور اولين انسان متفکر پا به عرصه وجود گذاشت و تاريخ بشر فرايند اين تولد نيست .
اين حقيقت که تولد انسان يک رويداد منفي است يعني رانده شدن از مبدا اصلي خود به وسيله طبيعت و اينکه نمي‌تواند به مبدا خود برگردد ، چنين مي‌رساند که تولد به هيچ وجه فرايند سهل و آساني نيست . هر قدم به طرف هستي جديد انساني ترسناک بوده و به معني از دست دادن يک موقع امن و محفوظ است که تقريباً شناخته شده بوده ولي هنوز تحت تسلط در نيامده است .
بي‌شک اگر نوزاد مي‌توانست در لحظه بريدن بند ناف فکر کند از ترس مرگ برخود مي‌لرزيد . ولي يک سرنوشت عشق آميز ما را از اين ترس اوليه در امان مي‌دارد .
در قدم ومرحله اوليه تولد ، هنوز دچار وحشت هستيم ما هرگز از دو تمايل و احساس مغاير رهايي نداريم . اول بيرون آمدن از رحم ، از زندگي حيواني به هستي انسان ، از اجبار به آزادي و ديگري بازگشت به رحم ، به طبيعت ، به اطمينان و ايمني ،‌در تاريخ فرد و اجتماع بشري ثابت شده است که تمايل به پيشرفت قوي تر است. ( اين دوگانگي را در فرضيه فرويد درباره غريزه مرگ و زندگي مي‌بينيم.)
با اين حال پديده‌هاي بيماري روحي و سير قهقرايي نوع بشر به موقعيتي که چندين نسل پيش ترک شده است نمايانگر کشمکش شديدي است که همراه هر تولد جديدي مي‌باشد .

مقاله‌های مشابه

یکنواخت شدن زندگی همسران

یکنواخت شدن زندگی همسران

گروه روانشناسی سپیدار تحت نظر دکتر محمد ترکمان اگر از روزمرگی خسته شده اید، خوشحال نیستید، انگیزه کافی برای زندگی ندارید و غم و اندوه شما را فرا گرفته وقتش رسیده که برای ایجاد تغییراتی در زندگی تان تلاش کنید. هنگامی که شما در یک رابطه شروع به ناسازگاری میکنید، احتمالا...

بیشتر بخوانید
تعریف و انواع عشق ناکام

تعریف و انواع عشق ناکام

گروه روانشناسی سپیدار تحت نظر دکتر محمد ترکمان عشق و فقدان دو روی یک سکه هستند؛ بی‌تردید هر رابطه‌ای با مرگ یا جدایی خاتمه می‌‌یابد و تجربه عشق به رویارویی اجتناب ناپذیر فقدان می‌انجامد. افراد در سراسر زندگی خود عشق و فقدان را تجربه می‌کند. هر چند فقدان عموماً به از...

بیشتر بخوانید

شما هم به جمع ۱۰۰,۰۰۰ مشترک خبرنامه‌ ما بپیونید

0 دیدگاه

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.